به لجن زار بیا و صدایم کن ھمچون آھوی ھرزه ای که صدا میزند جفت ھرزه تر از خودش را بیا تا ھمینجا تمام کنیم داستان مزخرف عشق را و آنچنان در تن ھای فاسد ھم بتنیم که بوی متھوع شھوتمان تف بیندازد بر آخرین شرم پنھان شده در زمین...
khodam
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1390 ساعت 01:36 ق.ظ
میخواستم دوباره مثل همیشه یه حرف چرت و پرتی بزنم که شاید تو خوشت بیاد ازش.
ولی دیدم واسه خودم مینویسم نه واسه تو که خودم بعدا به این حرف هام بخندم.
در همین فکرها بودم که او گفت:
پرت گوئی بس است.خفه بشو،پاره بکن،مبادا این مزخرفات
بدست کسی بیفتد.